همین!!!

همراه خواهر بزرگه رفتم تهران که واسه جشن خواهر کوچیکه لباس بخرم...

یه روز کامل با دالتون سومی کل تهران و گشتیم ولی چیزی که خوشم بیاد پیدا نکردیم... :\

فرداش رفتم خونه عسل اینا...

الهی خالش فداش بشه پسرمون 25 روزش شده بودقلب

شبش تا صبح بالا سرش بیدار بودم تا عسل بتونه بخوابه...

فرداش هم به خاطر عسل و لیسک با اتوبوس برگشتم!

یعنی هیچییییییییی از ستون فقرات من باقی نمونده!خنثی

/ 2 نظر / 13 بازدید
امید

ینی شما واسه لباس پا شدی امدی تهران از شمال ؟ خداییش دمتون گرم! تاحالا یه بارم نرفتم تهران واسه خرید با اینکه یه ساعت بیشتر راه نیست!

دختری بنام اُمید!

آخی طفلکی، کلا از تهران خوشم نمیاد، مخصوصا واسه خرید، فقط انرژی الکی از آدم میگیره