پارچه سیاه...

یه کوچه باریک اندازه عرض یه ماشین که رد چرخ ماشین ها رو زمینش مونده بود و باقیش پر شده بود از علف سبز و گل های زرد وحشی.. ته کوچه یه در آبی بود..

در و که باز میکردی یه حیاط مربعی با دوتا درخت نارنج میدیدی.. حدودا گوشه سمت چپ یه کلاف چاه بود که یه سطل و طناب همیشه کنارش بود و میشد ازش آب بیرون بکشی.. کنار چاه یه حوض سیمانی کوچولو بود...

گوشه سمت چپ در یه لونه کوچولو واسه مرغ و جوجه ها بود..

رو به روت یه خونه قدیمی به سبک همه خونه روستایی های مازندران میدیدی.. یه خونه با یه سکوی بزرگ و سه در اتاق مجزا که هر کدومشون یه در رو سکو داشتن..

پشت این خونه یه باغ بزرگ بود که هر فصل از سال یه میوه مخصوص داشت..

بچگی هام که اونجا میرفتیم عاشق لیمو شیرین های اون باغ بودم...

ته باغ به یه رودخونه میرسید که باعث میشد ته باغ هیچ دیواری نباشه...

صاحب اون خونه یه خاله مهربون بود که همیشه یه لبخند شیرین رو لبش بود... خاله ای که تا میدیدت کلی قربون صدقت میرفت و میبوسیدت...

هرچی فکر میکنم جز مهربونی چیز دیگه ای ازش ندیدم...

خاله بعد از 7 سال دست و پنجه نرم کردن با سرطان امروز از پیشمون رفت...

خاله ای که عروساش بیشتر از دخترش واسش گریه میکردن و میگفتن تو این همه سال هیچ وقت کوچیک ترین چیزی به ما نگفت که مارو ناراحت کنه...

خاله مهربون ما...

خاله مظلوم ما...

رفت و راحت شد از درد کشیدن...

تا یک ماه پیش که سرطان تو همه بدنش پخش نشده بود همچنان امیدوار و خنده رو و سرحال و قبراق بود...

آروم بخواب خاله... دعا میکنم شب اولت آروم و راحت باشه...

/ 3 نظر / 14 بازدید
Mr chapool

روحشون شاد ... همیشه خوبیه که از آدم میمونه ... [گل][گل]

عسل

کوثر :((( خدا رحتمشون کنه ایشالا جنت مکان باشن

دختری بنام اُمید!

خدا رحمتشون کنه و با انبیا محشورشون کنه و به شما صبر بده چقدر خوب که خوب بودن، خوش به سعادتشون