این منم!


شاید خدا حسرت تو نگاه هامو دید...

پست ثابت!! برای دیدن مطالب به روز شده یه پست برین پایین تر:)

فرهنگ ناممژه

...

بابا ، مادر ، خواهر بزرگه ، خواهر کوچیکه: خانواده من

هانی: خواهرزاده من(پسر خواهر بزرگه که 8سالشه)

عسل: "ز" دوست صمیمی من که 8ساله باهم دوستیم و خواهر جیزمغال هم هست

دالتون اولی ، دالتون دومی ، دالتون سومی: من با سه تا از دوستام یه گروه چهار نفره ایم که به خاطر مدل قدامون به دالتونا معروفیم.....

داشی: دختر عمه من. سر یه موضوعی همدیگه رو داشی صدا میکنیم

داروساز: دختر عموی من. رشته داروسازی میخونه... خیلی باهم صمیمی هستیم و هفته هفت روزه هشت روزش باهمیم!

مهریماه:یکی یه دونه من.... دوستی که هم گوش خوبیه هم سنگ صبور خوبیه....

لیسک(lisek): شوهر "ز"

تپلی: دوستم "آ" که از سال 1385 باهم دوستیم... ازدواج کرده یه دخمل کوچولو هم داره...

 مامانی: مامانه بابام!

مامبزرگ: مامانه مادرم!

بابزرگ: بابای مادرم!!

باباجون:بابای بابام!

داماد جان: شوهر خواهر کوچیکه!

حنا: دخترخالم

 

++به اسامی این پست اضافه میشه.....

   + منم!!!!! - ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱٤٠٠/۱۱/۱٦

تیک تاک!!!

شنیدی میگن آدم از یه لحظه بعدشم خبر نداره؟!

واقعا هم همین جوریه! مث امروز من...

تا لنگ ظهر خوابیده بودم.. اشتهای ناهار خوردن نداشتم ولی وقتی داشتم میز و میچیدم یهو دلم خواست ناهار بخورم و در حد ترکیدن خوردم... بعد ناهار هم یکم نشستم پای تی وی و بعدشم یه نیم ساعتی چرت زیر کولر و بعدشم با دوستم رفتیم بیرون دنبال کاراش و کلی هم خندیدیم.. غافل از اینکه چی در انتظارمه.. همه چی خوب و خوش بود که یهو عین بمب منفجر شدی! منم که نارنجک فعال!! ترکیدم! آخرشم اشک های بی موقع منو حرف های تو که مثل آوار رو سرم خراب شد و هر لحظه که تو سرم تکرار میشه دوباره اشکم سرازیر میشه...

اولین شب ماه رمضونه.. اگه خدایی هست که هست... اگه این ماه پیشش ارزش داره که داره... اگه خدا صدامو میشنوه که میشنوه... اگه گریه های سر نمازمو قبول کنه دعامو برآورده میکنه... اونوقته که من زجر میکشم و جلو چشمات میمیرم و هیچ کاری از دستت برنمیاد....

یه وقتایی وقتی ازین جور دعا ها میکنم بعد چند ساعت پشیمون میشم ولی با اینکه از هیچی اندازه مرگ نمیترسم و همیشه از آدمایی که از خدا مرگشونو طلب میکردن بدم میومد ولی با تمام وجودم از خدا میخوام یه جوری منو از این دنیا ببره که داغش به دلت بمونه... اونوقته که روحم به آرامش میرسه و میرم پیش خدا تا تاوان کارایی که کردمو بدم..

   + منم!!!!! - ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۸

روزهای لعنتی...

وقتی هیچی از آیندم مشخص نباشه

وقتی چشمامو میبندم و هیچی از آیندمو نمیتونم تصور کنم..

یعنی دیگه هیچ چیز امیدوار کننده ای واسه دل خوش کردنه خودم ندارم...

اونوقته که شبا وقتی میخوام بخوابم.. وقتی اشهدمو میگم و چشمامو میبندم که بخوابم، حس مرگ دارم... یه ترس بزرگ... یه سیاهی مطلق... یه دلشوره کلافه کننده...

این روزام بدجور بوی مرگ میده...

   + منم!!!!! - ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٤

گله...

دخترک میگفت شکایت خودمو پیش خدا کردم...

رفتم تو فکر...

خدایا من از خودت پیش کی گله کنم؟؟

هر روز که میگذره هی نمیشه! هیچی اونجوری که میخواستم نشد.. نمیشه!

خودم میدونم چه گناهایی دارم واسه همین نمیتونم بهت بگم آخه به کدوم گناه.. چون جوابش پیش خودم هست...

ولی خوب مگه نمیگن بشر جایزالخطاس؟ ما که کامل نیستیم، ما که معصوم نیستیم هیچ اشتباهی نکنیم..! آره من کم اشتباه نداشتم.. اشتباه های بزرگ هم زیاد داشتم.. ولی بازم از این بشر ناقص بیشتر از این انتظار نمیره...

ولی تو که بزرگی.. تو که کاملی.. تو که بخشنده ای...

از تو انتظار میره که ببخشی.. از تو انتظار میره که رحم کنی.. از تو انتظار میره که کمک کنی.. از تو انتظار میره که دستمونو بگیری...

من انقد ضعیفم که توانایی اینکه با چشم ببینمت و ندارم فقط میتونم آثار حضورتو همه جا ببینم... ولی تو که انقد قدرت داری که همه ما آدما رو ببینی...

من انقد توانایی ندارم که صداتو با گوشام بشنوم.. فقط میتونم با واسطه حرفاتو بشنوم... ولی تو که قادر مطلقی.. تو که میتونی صدای منو بشنوی...

مطمئنم که منو میبینی.. مطمئنم که صدامو میشنوی.. ولی این روزا حس میکنم هر سری که صدات میکنم  و باهات حرف میزنم یه هووف میگی و با خودت میگی باز این شروع کرد...

حس میکنم به صدا کردنای من اعتنایی نمیکنی...

حس میکنم، چون جوابمو نمیدی..! چون هی نمیشه..!!

تو که میدونی من صبور نیستم.. پس چرا زودتر جوابمو نمیدی...

میدونم خیلی پررو ام، با اینکه میدونم خیلی جاها ناراحتت کردم و حرفت و گوش نکردم بازم ازت انتظار دارم که نگام کنی و دستمو بگیری...

به من حق بده! آخه از تو نخوام از کی بخوام؟ از کی بخوام که بتونه؟؟

جوابمو بده....

   + منم!!!!! - ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٥

سالی که نکوست از بهارش پیداست، آره؟؟؟

روزای اول انقد سخت گذشت، همش این میومد تو ذهنم که انگار مث پنجِ سال نود و پنج که شبیه اشکه قراره هر روز من با اشک سر شه...

ولی امروز یکم دلمو گرم کرد.. که نه.. روزای خوب هم هست.. هستن کسایی که کنارشون حالم خوب باشه..

امروز با عسل و تپلی و آقاشونو! بچه هاشون! رفتیم نیک پیک :دی

بعد از ظهرشم با عسل و لیسک و جیزمغال! رفتیم دریا... روز خوبی بود واقعا.. البته به جز دو جا! که من مات و مبهوت یه سری خلایق شدم که به کجا چنین شتابان!  آدم با دیدن اینجور خلایق میترسه! چی داره به سرمون میاد واقعا... چرا کسی! کاری نمیکنه؟ چرا سوسک نمیشن واقعا؟؟!!

ولی جدا از اینا که واقعا جای تامل! داره.. به خودمون خیلی خوش گذشت.. گفتیم و زدیم و رقصیدیم و خندیدیم و یه روزمونو با شادی ثبت کردیم... : )

تا باشه ازین روزا... انشالله! مژه

 

پ.ن: اون خلایقی که امروز منو حیرت زده کردن دم دریا و بی حجاب و این چیزا نبودن.. موضوع چیز دیگه ای بود که خودش یه پست جداگونه میخواد الان حسش نیس بگم..

پ.ن: سال نو همگی مبارک، ایشالله سال خوب و خوشی داشته باشید.. 

   + منم!!!!! - ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٧

دپسرده...

شاید شما هم همین طوری باشین که مثلا وقتی پاییز میشه غمگین بشین یا مثلا با اومدن بهار شاد بشین! ولی من اصلا اینجوری نیستم، یعنی نمیتونم بگم با اومدن فلان فصل یا با تموم شدن فلان فصل حالم فلان جور میشه.. راستش تا حال دقت هم نکردم به این موضوع! الان که فکر میکنم فقط موقعی که شکوفه های درخت آلوچه یا به قول تهرانیا گوجه سبز و میبینم یه حس خیلی خوبی پیدا میکنم و یکم انرژیم زیاد میشه و میفهمم که بهار تو راهه... وگرنه غیر از این نمیتونم حالات روحیمو متناسب با فصل ها بگم...

ولی این روزا حال و هوای اون دسته از آدمارو دارم که آخر سال و اسفند ماه براشون خیلی سخت میگذره..

این روزا به شدت خستم... حس میکنم دیگه توانایی تحمل این همه غم و غصه و اعصاب خوردی و ندارم...

یعنی به حدی رسیدم که اگه بهم بگن پِخ! اشکم درمیاد :|

در همین راستا دیروز دست خودمو گرفتم و بردم هواخوری! رفتم محمود آباد پیش بهار! به هنگامه دوست دوران دانشگاهمم گفتم اومد... فکر کنم 2 ساعتی تو کافه نشستیم و حرف زدیم.. بعدش با هنگام رفتیم یکم کنار ساحل مراسم عکاسی به جا آوردیم... مث دو تا خل و چل گوشی و میکاشتیم میذاشتیم رو تایمر بعد میدوییدیم میرفتیم ژست میگرفتیم واسه عکس... ملت همه نیگامون میکردن.. حتما پیش خودشون میگفتن اینا چقد سرخوشن! ولی به قول مادربزرگه داروساز: دردِ من و دلِ من! کسی از دلمون خبر نداشت... به قول حنا اگه همین قدر سرخوشی و هم نداشتیم تا حال کارمون به تیمارستان کشیده بود... والاع!

   + منم!!!!! - ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢۳

سفر...

از فواید داشتن یه عمه تو مشهد اینه که هر موقع از سال که اراده کنی میتونی بری اونجا و نیازی نیس نگران مسکن و پولت باشی، تازه هر چند روزم که بخوای میتونی بمونی! : )

یکشنبه با خواهر بزرگه رفتیم مشهد.. بازم با قطار! البته خواهر بزرگه گفت با اتوبوس بریم که زودتر برسیم ولی من قبول نکردم چون کمردرد شدید دارم! :(

ساعت 6:30 قطار راه افتاد و ساعت 10:30 صبح فرداش مشهد بودیم...

خوبی قطار اینه که میتونی دراز بکشی.. تازه ماهم کوپه ویژه بانوان رزرو کردیم  واسه همین از نظر حجاب و این چیزا هم مشکلی نداشتیم انگار تو خونه خودمون بودیم : )

این سفر علاوه بر اینکه باعث شد دوباره زیارت برم و مهگل و ببینم و همچنین بقیه اعضای خانواده عمم! ، باعث شد یه چی دیگه هم بفهمم! اینکه از روی گذشته و ظاهر و تعریفای دیگران از یه فرد دربارش قضاوت نکنم!

بابا یه پسرعمو داره که من قبلا اسمشو شنیده بودم ولی ندیده بودمش.. خانمشم اولین بار چهلم مامانی دیدم!

این بنده های خدا گذشته خیلی خوبی نداشتن! خانمش هم با اینکه متولد 1337 ولی تیپ فوق العاده سوسولی داره... اتفاقا خیلی هم خوش هیکله! واسه همین عمرا اگه ببینیش فکر کنی بیشتر از 37-8 سالشه!

من به خاطر تعریفایی که ازش شنیده بودم و ظاهرش همیشه فکر میکردم باس جز اون دسته آدمایی باشه که انگار از دماغ فیل افتادن! و اینکه به آدمایی که حجاب میکنن به چشم اُمّل نیگا میکنن! :| واسه همین اصلا حس قشنگی نسبت بهش نداشتم!

این چند روزی که ما رفتیم مشهد این خانمه هم خونه عمم اینا بود...

توی این دو سه روزی که باهم بودیم تازه فهمیدم چقدر اشتباه میکردم!

اصلا ظاهر آدما ملاک نیس! حتی گذشتشون! بین حرفاش فهمیدم خودش هم از گذشته ای که داشته راضی نیس!

جالب اینجا بود که انگار این حس دو طرفه بود! خودش میگفت فکر نمیکردم شما اصلا منو تحویل بگیرین! چه برسه به اینکه باهام خوب برخورد کنین!

خلاصه یه روز قبل برگشتمون پسرعموی بابا هم اومد مشهد و برگشت چهارتایی باهم اومدیم... تو قطار تو یه کوپه نشستیم، خیلی هم خوش گذشت... :)

خدایا منو بابت دید بدی که نسبت به این خانواده داشتم ببخش...

   + منم!!!!! - ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱

HBD!

1394/11/16 شده و شمع 24 رو هم فوت کردم...........

   + منم!!!!! - ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/۱٦

سیاه و سفید!

تا همین چند وقت پیشا وقتی میرفتم مهمونی مث خانم بالاها مینشستم و فقط موقع سفره انداختن کمک میکردم هیچ کی هم انتظار بیشتر ازین ازم نداشت

راستش خاله بزرگم خیلی تیکه و وصله و این جور چیزا مینداخت که منو کاری کنه ولی من توجهی به حرفاش نمیکردم... واسه همین هیشکی! فکرشم نمیکرد که من کار کردن بلد باشم..

مثلا چهار سال پیش که واسه اسباب کشی دایی کوچیکم رفته بودم کمک و پنجره هارو برق انداختم و ظرفارو شستم زنداییم هنگ کرده بود! هرجا مینشست میگفت کوثر خوب کار میکنه ولی خو چون کسی ندیده بود حرفشو باور نمیکردن!

تو خونه هم عموما موقع مهمونیا تو پذیرایی از من کمک میخواستن و هیچ انتظار دیگه ای نداشتن چون فکر میکردن بلد نیستم!

اما!

داستان از اونجایی شروع شد که مادر نبود و من آشپزی کردم و خونه داری کردم و شدم خانم خونه!

یعنی کار از روزی 1000 دفعه مشق کردن غلط کردم! گذشته... نگران

صبح مادر میاد بالا سرم کوثر! پاشو ناهار درست کن! خنثی

خونه عموم هستم زنگ میزنه بیا خونه ناهار درست کن!! کلافه

یعنی انگار تازه منو کشف! کرده حتی یه لیوان آب نمیزنه! میاد صدام میکنه بیا ظرف بشور..

یعنی این همون مادری بود که وقتی میخواست بهم بگه بی ظرف بشور صداشو مهربون میکرد و یه «ی» آخر اسمم میذاشت و میکشید و میگفت کوثرییییی مادر فدا بشه میای واسم یه لیوان بشوری!

یعنی من همون کوثریم که وقتی یه ظرف میشستم تا سه روز تو خونه ازم تشکر میکردن!

دستی دستی خودمو بدبخت کردم! والا!!

این چه وضعشه این چه زندگیه! 2 روز دیگه میبینن قابلیت یخ حوض شکستن هم دارم میرن تو حیاط حوض میزنن که من برم یخاشو بشکنم! خنثی

هععععیییی کوزت شدم رفت.... افسوس

   + منم!!!!! - ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/۱۳

عاشقی...

خواهر کوچیکه میگه: تو برعکسی! خانم ها وقتی عاشق میشن افسرده میشن.. ولی تو وقتی عاشق نباشی افسرده میشی!

نیشخند هیچ چیم به آدمیزاد نرفته گویامژهنیشخند

   + منم!!!!! - ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/۱٢

خل!!!

هر سری که اعصابم بهم میریزه یا قاطی میکنم و نمیدونم چه مرگمه فقط زورم به موهام میرسه!

یهو میبینی از خواب بیدار میشم میرم آرایشگاه و یهو موهایی که به کمرم میرسه و پسرونه میزنم!

حدودا دو ماه پیش بود که طی حرکت پنگولانه که توضیح دادم رفتم آرایشگاه و جلوی موهامو چتری کوتاه کردم!

دیروز هم دوباره خل شده بودمنیشخند بعد از اونجایی که جلوی موهام هنوز خیلی بلند نشده و دلمم نیومد پشت موهامو کوتاه کنم رفتم سراغ ت ل گ ر ا ماز خود راضی و طی یه حرکت پنگولانه اکونتمو دیلیت کردمنیشخند چند روز پیشا هم رفتم 100 تا از عکسایی که تو ا ی ن س ت ا گذاشته بودمو دیلیت کردمنیشخند

فکر کنم همین جوری پیش برم یهو گوشیمو بندازم تو دریا خیال خودمو راحت کنمنیشخند

بامن حرف نزنخودم میدونم وضعم خیلی داغونه! خجالت

ولی چه کنیم...

کوثر است دیگر خل میشودمژه

   + منم!!!!! - ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/٩

به قول سنجد دیدید برگشتم هااااا

اولا که اصلا ساعت ندادن، همین جوری یهو شوهر خالم زنگ زد که 5 دقیفه دیگه میرسن!

منم هنوز حاضر نشده بودم... تازه حالمم اصلا خوب نبود... زیر چشمم گود رفته بود و کبود بود :|

سریع لباسمو عوض کردم و یه آرایش خیلی ملایم که فقط ازین حالت مردگی دربیام...

هنوز روسریمو سرم نکرده بودم که زنگ زدن... کلا ازین فازا ندارم بشینم تو اتاق از بیرون صدام کنن برم واسه سلام کردن.. همون اول که اومدن میرم سلام میکنم...

به خیال خودم که حتما هنوز ننشستن رفتم بیرون سلام کردم و یهو هنگ کردم! با اینکه این همه سفارش کرده بودیم پسرشونو نیاوردن... پدر و مادر پسره و مادربزرگش اومده بودن!

بعد از اینکه سلام کردم سریع برگشتم تو اتاق، انقد که قبلا درباره این قضیه با مادر و بابا صحبت کرده بودم خودشون میدونستن که من الان چه حالی دارم... با این حال مادر که اومد تو اتاق بهش گفتم من دیگه از اتاق بیرون نمیام...

بابا که بدون اینکه من بهش چیزی بگم شروع کرد حرف زدن و گله کردن که اصلا این درست نیست شما بدون پسرتون اومدین..

مامان بابای پسره کلا حرف نمیزدن... ولی به جاش مادربزرگه یه سره حرف زد...

می گفت اول ما باس دختر و ببینیم بپسندیم بعد پسر و بیاریم.. می گفت ما واسه دختر شما ارزش قائل شدیم! :| مادر هم درجوابش گفت شما واسه پسر خودتون ارزش قائل شدین وگرنه واسه دختر ما هیچ ارزشی قائل نشدین...

بالاخره شوهر خالم حرف اومد و گفت کاری نداره الان زنگ میزنیم آقا پسرشون بیاد..

پدر پسره هم رفت بیرون تو حیاط و به پسرش زنگ زد که بیاد...

منم گفتم انتظار نداشته باشن من الان بیام بیرون، هر وقت پسرشون اومد میام بیرون!

تو اتاق نشسته بودم (حنا دختر خالم پیشم بود) یهو دیدم حنا ریسه میره از خنده میگه مادربزرگش داره صدات میزنه!

مادر بزرگه هی صدام زد کوثر جان کوثر خانم بیا بیرون ما تورو ببینیم...

(لحظه اول که من رفتم سلام کردم مادربزرگه حواسش نبود منو ندید... منم که دیدم پسره نیس سریع اومدم تو اتاق)

دیگه دیدم خیلی داره صدا میزنه و پیرم هس امکان داره ناراحت بشه رفتم بیرون.. دستم و گرفت کنار خودش نشوند شروع کرد حرف زدن... یه لحظه تو صورتش نگاه کردم دیدم داره اشک میریزه، هنگ کردم یه لحظه..! به روی خودم نیاوردم...

انقد گشنم بود شکمم صدا میداد... عذرخواهی کردم اومدم تو اتاق یه چی خوردم.. بعد که پسره اومد دوباره رفتم بیرون..

حالا قشنگیش اینجا بود عینک نداشتم نمیدیدم قیافش چه شکلیه.. داشتم میمردم از خنده... یکم که نشستیم گفتن دختر و پسر برن باهم حرف بزنن... از من سوال کردن گفتم هرچی مادر و بابا بگن... فقط به بابا گفتم یه لحظه بیا تو اتاق..

به بابا گفتم بابا من عینک ندارم فاصله زیاده قیافشو نمیبینم :دی

بابا که یه سره داشت میخندید میگفت اصلا به درد نمیخوره! حالا میخوای بگو بیاد تو اتاق باهم حرف بزنین قیافشم از نزدیک ببین!

من تو اتاق منتظر موندم تا پسره اومد...

بنده خدا قیافه که خدا دادیه دست خود آدم نیست بگیم چرا این شکلیه ولی واقعا دیگه تو این دوره زمونه کسی شلوار پیله دار نمیپوشه! شلوارش از پشت 4 تا پیله داشت!

درباره پیراهن یاسی! که تنش بود دیگه چیزی نمیگم! :دی

باهاش که حرف زدم دیدم نه این آدم هیچ جوره به من نمیخوره!

حالا از همه این قضایا که چشمم از دور نمیدید و حرف بابا که تو اتاق بهم گفته بود کوثر یعنی اگه قبولش کنی باس خیلی جدی رو لباس پوشیدنش کار کنی دلم میخواست همونجا غلت بزنمو بخندم ولی خو نمیشد و یه لبخند بزررررگ رو لبم بود...

پسره انقد ساده بود طفلی میگفت درباره خصوصیات اخلاقی شما که از چهرتون مشخصه خیلی آدم مهربون و خوش برخورد و خنده رویی هستین! من دیگه اینجا واقعا خندیدم! میخواستم بگم خصوصیات اخلاقیمو خودم باس بگم نه اینکه تو از رو چهرم حدس بزنی! اتفاقا خیلیم سگم! :))) ولی دیگه چیزی نگفتم فقط خندیدم... تازه وسط حرفاش متوجه شدم یه سری حرفایی که خانوادش زده بودن با حرفای این نمیخونه! درواقع خودش داشت حقیقت و میگفت حرفایی که خانوادش زده بودن درست نبود!

و اینگونه بود که این خاستگار هم رد شد نیشخند

اون یکی هم که هنوز زنگ نزدن، فکر کنم خوششون نیومد!

بنابراین حالا با فراغ بال با بر و بچ برنامه میچینم واسه تولدم بریم دور دوراز خود راضی باشد که رستگار شویم نیشخند  

   + منم!!!!! - ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/٢٩

نزدیکه...

23 سال و 11 ماه و 12 روز از عمر من میگذره! 19 روز دیگه تولدمه و اصلا نمیدونم قراره به روز تولدم برسم یا نه!

کلا وقتایی که بیکار میشم میشینم و آیندم و تجسم میکنم... ولی الان نمیتونم روز تولدمو تجسم کنم و بگم اون روز چه اتفاقایی میشه بیفته!

یکی از فانتزی هام همیشه این بود که روز تولدم با روز ازدواجم یکی باشه.. اصلا وقتی به این قضیه فکر میکنم انگار قند تو دلم آب میشه...

هه! مثلا قرار بود تولد پارسالم به این فانتزیم برسم! ولی اون بیشرف... ! نشد که بشه!

حالا دیگه زمان کوتاهی مونده تا تولدم! ولی بازم نمیدونم فانتزیم به واقعیت تبدیل میشه یا نه...

راستش سیر خاستگارای من همیشه این جوری بوده که یه مدت هیییچ خبری نیس بعد یهو 2-3 تا باهم سر و کلشون پیدا میشه... حدودا یه ماه پیش یه خاستگار داشتم که باهم حرف زدیم و به نتیجه مثبتی نرسیدیم و رد شد!

حالا هفته قبل دوتا خاستگار دیگه گفتن که میخوان بیان! یکیشو در حد دیدن تو یه مهمونی اومدن و فقط دیدیم همدیگرو هنوز حرف نزدیم یکی دیگه هم قراره فردا شب بیان!

ولی با این حال چشمم آب نمیخوره که امسال فانتزیم واقعی شه!

همه این خل خلی های دخترونه یه طرف!

استرس من وقتی یه خاستگار بحثش جدی میشه یه طرف! یعنی قشنگ حس آدم دم مرگ و پیدا میکنم! :|

یعنی فکر کنم من از مرگ و ازدواج به یه اندازه میترسم!

طبق همیشه میگم واسم دعا کنین که خدا هرچی خیره واسم پیش بیاره و شر و بدی و ازم دور کنه....

دلم به شماها گرمه : )

 

پ.ن: یه روزی دو نفر پیش هم بودن یکیشون به اون یکی گفت یه روز رفته بودم جنگل ببر دنبالم کرد! اون یکی گفت واقعا؟ تو چیکار کردی؟ گفت رفتم پشت بوته ها ببره اومد.. اون یکی گفت خوب خوب بعدش چیکار کردی؟؟ گفت رفتم پشت سنگ ببره اومد.. اون یکی باز گفت خوب خوب بعدش چیکار کردی؟؟ گفت رفتم بالای درخت ببره اومد..  همین جور این هی میگفت رفتم فلان جا ببره دنبالم اومد اون یکی باز میگفت خوب خوب بعدش چیکار کردی؟؟ دیگه آخر طرف خسته شد گفت ای بابا ببر ول کرد تو ول نمیکنی!!! (البته این جوک به زبون مازندرانی خیلی جالب تر و شیرین تره!) حالا هدفم از گفتن این ماجرا این بود: یادتونه یه خاستگار داشتم کشتی گیر بود؟؟ هنوز که هنوزه فامیلای من دارن دربارش حرف میزنن... اون هفته یکی از پسرخاله هام به مادر گفت کوثر چرا بهش جواب رد داد! :| یه پسرخاله دیگم هم چند وقت پیش گفته بود.. دایی هامم که هر کدوم جدا گفتن!

یعنی واقعا قضیه ببرس! ببر ول کرد اینا ول نمیکنن.. :|

 

 

 

   + منم!!!!! - ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/٢٧

خمیازه!!!

تا دیروز مامبزرگ خونه ما بود... فکر کنم حدودا 40 روز اینجا بود..

تو این مدت خونمون یکسره مهمون بود.. یعنی من تو این مدت یه آدمایی و تو خونمون دیدم که قبلا فقط عکسشونو تو آلبوم قدیمی هامون دیده بودم!

از همه بدتر اون مهمونایی بودن که بدون اینکه به ساعت نیگا کنن میومدن! مثلا همین جور تو رختخواب خودت راحت خوابیدی میدیدی ساعت 8 صبح زنگ در خونتونو میزنن! از اون سمت هم فامیلای درجه یک هر شب تا ساعتای 12.5 1 خونمون بودن! یعنی رسما نابود میشدیم...

باز همه اینا یه طرف گله کردن های دوستام یه طرف! همشون دادشون دراومده که تو معلوم نیس کجایی.. ببینیمت کشتیمت... یه پی ام نیمیدی و ازین جور حرفا! :/

روزای خسته کننده ای بودن واقعا...

دلم یه استراحت کامل میخواد... کاش دوباره میشد تنهایی برم مسافرت... چقد اون روزا خوب بود....

   + منم!!!!! - ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/۱٥

دلخوشی :)

از وقتی از مشهد برگشتم کلا درگیر مریضی و عمل مامبزرگیم :((

10 روز مادر تهران بود و من بودم خانم خونه! هوووف!!! چقدر سخت و خسته کنندس خانم خونه بودن!!! اونم واسه منی که آشپزی بلد نیستم :دی

یعنی هی غذام یا شور میشه یا بی نمک.. بیچاره بابا و هانی :دی

مادر امروز دوباره رفت و باز خانم خونه بودن من شروع شد :| معلومم نیس کی برگرده!

من نمیدونم چرا این سری این جوری بود؟؟؟

همیشه وقتایی که مادر خونه نبود همه فامیل زنگ میزدن که مثلا امشب ما شام درست کردیم بیاین اینجا... ولی این سری هیییییچ کی زنگ نزد! :|

خیلی روزای سخت و مسخره و پر استرسی بود... مامبزرگ عمل قلب باز داشت! و 3 روز بعد از عمل به هوش اومد.... خیلی روزای سختی بود...

این وسط تنها دلخوشی من بودن تو جمع دوستام بود... من و دالتون اولی و دکی و سینوس! عشقن واقعا.... 4 تا خل وضع خوردیم به پست هم :)

یعنی یا از طریق نت باهم حرف میزنیم یا من راه میندازمشون و میریم دور دور... :)

خیلی خوبه که هستن.. که دارمشون... که وقتایی که استرس داشتم آرومم میکردن..

انقد که حس میکنم بعدنترا اگه بخوام از خوشی جوونیم حرف بزنم از این روزا و خاطرات گروهمون حرف میزنم قلبقلب

   + منم!!!!! - ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٩/٥

2 هفته استراحت:)

ازون مسافرتا بود که تا آخر عمرم فراموش نمیکنم..

تنهایی 2 هفته رفتم مشهد.. خیلی خوب بود.. البته آخرش خانواده دلشون طاقت نیاورد و تنهاییمو بهم زدن... 2 روزه آخر اومدن و باهم برگشتیم..

این چند وقتی شبا خونه عمم بودم. روزا هم میرفتم حرم یا تو خیابونا میچرخیدم..

خیلی لذت بخش بود :))

رفتنی با قطار رفتم.. واااااای که تا برسیم روانی شدم... یعنی نمیدونم خدا چه صبری به من داد که لبخند از رو لبام محو نمیشد... فکر کنم از ذوق تنهایی رفتنم بود... آخه یه خانمه تو کوپه ما یه پسر 2ساله داشت... ازین بچه زر زروا ! یعنی روانی میکردها! ولی همین زر زر کردناشم خاطره شد برام :)

نمیدونم مهگل و یادتون هست یا نه.. الان سه سالش شده.. وای من دلم قنج میره واسه این بچه... نمیدونم چرا با اینکه سالی یکی دو بار میبینمش ولی دیوونشم :)) نفسه اصلا!

اونجا کلی باهاش خوش گذروندم و عکس گرفتم...

روزای خوبی بود... با عمه جون همش در حال خندیدن بودیم :))

البته این وسط یکی دو تا خبر بد از شمال رسید که حالمو گرفت.. ولی غیر از اون دوتا سفر فوق العاده ای بود... خیلی هم جاهای تفریحی نرفتما ولی خیلی آرامش داشتم اونجا.... میشه گفت 10 روز کامل زندگی شیرین داشتم :)

تجربه خوبی بود.. جای همتون خالی بود... ایشالله قسمت شماهام بشه و یه همچین تجربه ای تو کارنامه زندگیتون ثبت شه :)

   + منم!!!!! - ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۸/۱٠

:|

یه وقتایی یه اتفاقایی می افته که باورت نمیشه..

ارشد انصراف دادم :|

   + منم!!!!! - ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢٥

بد بختان!!!!

واقعا این چه رویه مسخره ایه که جدیدا یه عده پیش گرفتن؟؟؟

یعنی چی که تا تقی به توقی میخوره شایعه درست میکنن؟؟؟ اونم یه سری شایعه مسخره که اگه به مرغ پر کنده بگی خندش میگیره!!!

حداقل پشت سر مرده دیگه حرف نزنین تورو خدا!!!

ها دی نو ر و ز ی یکی از بی سر و صدا ترین و بی حاشیه ترین آدم های مطرح فو تبال بود

بعد تو همین سه روزی که به رحمت خدا رفته کلی حرف پشت سرش دراومده! که معتاد بوده و مواد زده بوده و 2تا زن داشته و با زنش مشکل داشته و زنشو طلاق داده و زنش الان بارداره و هزارتا حرف مفت دیگه!!!!

بس کنین! آدم های بی شعور بس کنین! حداقل حرمت مرده رو نگه دارین..

وقتی یکی عزیزی از دست میده اگه نمیتونین تسکینش بدین دیگه رو زخمش نمک نپاشین!

 

پ.ن: دوستان ببخشید اگه بد صحبت کردم ولی واقعا دیگه حالم ازین موج مسخره ای که تو کشور راه افتاده بهم میخوره :|

   + منم!!!!! - ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/۱۳

سر درد...

یه هفته پر از استرس و پشت سر گذاشتیم و آخرش...

پدربزرگ عسل جز مفقودیهای فاجعه منا بود و آخرش جز فوتیا اعلام شد...

هر روز چشممون به تلویزیون و شبکه خبر بود... من این هفته خونه عسل اینا بودم کلا...

نمیتونم تعریف کنم وقتی اسم بابابزرگشو اعلام کردن عسل چه حالی شد... هر کار میکردم نمیتونستم آرومش کنم... :(

همون روز هم خبر فوت هادی نوروزی و دادن... هادی از بازیکنایی بود که دایی بزرگه اون و به پرسپولیس رسونده بود... همیشه هم خونه داییم اینا بود... کل خانوادمون سیاه پوش شدن... راحت میتونم بگم یک سال از عمر دایی هام و پسر داییام کم شد...

امروز تو تشییع جنازش غوغا بود... طفلی خانمش... طفلی هانی و هانا که تو این سن بی پدر شدن... نمیدونم چه سری داره که خدا اینجور آدما رو انقد زود میبره...

یکی مث هادی انقد خوب و به قول همه با اخلاق.. یکی هم مث آدم های سرشناس! که تو دوران حیاتش حقشو نا حق کرده بودنو امروز واسه خود نمایی! با ماشینای مدل بالاشون تا اون روستای به اون دوری اومده بودن...

امشب شب اول قبرشه امیدوارم معصومین کمکش کنن...

بعد از تشییع جنازه رفتم خونه مادربزرگ عسل... گناهی مادربزرگش تو شوکه! همه تسلیت میگفتن و اون میگفت دعا کنین حاجی پیدا بشه و برگزده... :((

سرم درد میکنه... خیلی سرم درد میکنه.........

   + منم!!!!! - ٥:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/۱٢

پرم از غرغر!!!

عروسی خواهر کوچیکه به خیر و خوشی! تموم شد...

منم دو روز پیش رفتم تهران واسه ارشد ثبت نام کردم :) هفته دیگه انتخاب واحد دارم و مشخص میشه چند روز در هفته کلاس دارم..

طبق قراری که با بابا گذاشتیم این شده که اگه 2 روز در هفته کلاس داشتم رفت و آمد کنم! و اگه 3 روز بود خونه بگیرم و همونجا بمونم...

اصلا نمیدونم دلم چی میخواد...

اصلا آب و هوای تهران باهام سازگار نیست... علاوه بر افسردگی سیستم بدنم هم میریزه بهم ...

ولی واقعا نمیتونم فکر کنم هر هفته این راه 4 ساعتی و برم و بیام... تازه الان اوضاع جاده ها خوبه... بارون شدید و برف و ریزش کوه و اه خدایا.. هنگم اصلا...

هووووفففف اینا به کنار... هر سری برم دانشگاه انگار رفتم کوه نوردی!!! شیب 60 درجه داره اصلا!!!

   + منم!!!!! - ۳:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢
← صفحه بعد